خرید بک لینک
به که بسپارمت ای جان که چنین زار و پریشان..نفس عشق بریدی سحر از صبح ربودی..همه از عشق سخن گفتی و بی پرده بریدی..همه ی حرف دلم را تو برای همه کس باز گشودی..چو سکوت شب تنهایی یک عاشق تب دار...همه فریاد زدی آه دلم را تو سرودی..تو پریدی تو بریدی تو خزیدی و شنیدیهمه از بام دل مندیده از بخت نگارم..تو به روی گسل فاصله ها باز خزیدیتو شنیدی تو شنیدیهمه فریاد و هوارمهمه روز و شب تارمتو به سیمای دل من نقش یک سیب کشیدیما دوتا مطلق عشقیم گفتی و باز سرودی هوس عشق به سرتاسر عشاق رساندیتو نگفتی تو نخواستیسخن از هجر نگفتیبیم تنهایی ما را تو نخواستی..من چه می دانستم!!""عشق را دار زدند""بین ما آجر و دیوار زدند..سقف دل را همه راوصله ی انکار زدند..دگر از من تو نگفتی تو برفتی و برفتی و برفتی..............!!تا طلوع سحری پشت شبستانتا غروب شبهی در دل یاران........همه در حسرت آبینوش یک کاسه شرابیعمق چشمان تورا برده به خوابیآه؛ امشب تو سرابیچه شد ای دل...های هایهمه شب در تب و تابی!!!!!نه صدایی ز خروس از پس بامینه خروش نفسی در پی نامی..نه به دشت و چمن و باغ سلامی..به که بسپارمت ای جانکه شب از صبح بپرسید:سحرت کو!!

برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 9:13

خنده ای کردی و چون شمع مرا می سوختی..
بی وفا بس کن که در من آتشی افروختی..

جرم ما عاشقی و مستی و مدهوشی بود..
رفتی و بند دلت را به دگرها دوختی..

راز ما راز شب تار و دل پرخون بود..
در شب تار دوصد غم در دلم اندوختی..

یادم افتاد شبی شاه جهان طردم کرد..
یادم آمد که تو درس وصل را آموختی..

چشم زن بر دلم ای دوست ز خانقاه دلت..
که تو خندیدی و رفتی و غمت بفروختی..

برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 9:13

رخت می بندد زنی!!پشت سیم های جهلو خاک میخورد محبت روی لباسهای مردی که هیچگاهدلش هوای آزادی نکرد....زمان میگذردمردمک چشمها با ذهن احمق ها "ست" میشود..و چراغ ها سرک می کشندو به دیوار اندیشه میکوبند...اما افسوسکه زنی هنوز پشت سیمهای جهلرخت میبندد و مرد نظاره گر قتل محبت است........آی آی!!ای عشق ای زیباترین دیر آمدن هاای رسواترین زود کردنها..نوستالژی وار مرا بگوبغض کنان مرا بخوانکه اشک حضور جمع را خدشه دار کرده ستو اسب زمان چنان می تازد که گویی یک نفر هنوزپشت دور دست ها معطل است.... درد نامهکیوان رحمانی

برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 9:13

خوشا جامی که مستانش تو باشی..خوشا دینی که ایمانش تو باشی.. به آغوش تو دلگرمم تو ای جان..خوشا جانی که آغوشش تو باشی.. نمی دانم چرا در خواب بیدارم...خوشا خوابی که بیدارش تو باشی.. به هوش از خویش بی هوشم خدایا..خوشا هوشی که هوشیارش تو باشی.. زمین گرد است و پاییز است امروز..خوشا فصلی که دیدارش تو باشی.. به بند عشق افتادم ز هجرت..خوشا هجری که زندانش تو باشی.. به سوز دل نوایی دارم امشب..خوشا سوزی که آوازش تو باشی.. سراب است این سخن هایم ولیکنخوشا نطقی که چون آبش تو باشی.. دلم از درد میمیرد شب و روز..خوشا دردی که درمانش تو باشی.. من از آغاز دیدم عاقبت را ...خوشا راهی که پایانش تو باشی.. کیوان رحمانی

برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 9:13

عشق چون قهر دو ماهی با دو تنگ شیشه ایست..دوری ات من نتوانم،گر روی تکلیف چیست.. عشق همچون ناله ی آهوی در بند کرده است..زندگی بی عشق اگر باشد؛ چطور باید زیست.. نفسی نیست دگر بی تو در این فاصله ها..نفسی تازه کن ای عشق کمی باید زیست.. دل که در شرح فراقت خفه قان است هنوز..دل که خود جای خودش چشم هنوز بارانیست.. ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ..ﺗﺎ ﻧﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﭼﯿﺴﺖ .. ﻫﺠﺮﺕ ﺍﯼ ﮔﻞ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﻫﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﯾﺶ ..ﮐﻪ ﺻﻔﺎﺭﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﭼﻮ ﺳﺤﺮ ﭘﺮ ﻣﻌﻨﯿﺴﺖ ﺷﻬﺮ ﺍﮔﺮ ﺷﻬﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻣﺴﺠﺪ ﺍﺭ ﺟﺎﯼ ﻧﻤﺎﺯﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻗﺴﻢ ﺷﻬﺮ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺍﻭ ﻓﺎﻧﯿﺴﺖ .. سینه ام بس ز فراق تو شکست دردی نیست..وانکه درویش کند جان مرا از عشق کیست.... کیوان رحمانی

برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 9:13

دوش در ظلمت خویش دیدم سحر در میزند..بی وفا بعد از دو چندی بر دلم سر میزند... گفتمش ای بی مروت بی خبر امشب؛کجا!!..گفت خواب آلود امشب بخت من در میزند.. چشم تو تیغ است و جانم تکه پوستی سربه راه..چه بگویم دیده ات جان و دل از بر میزند.. بی خبر آمدی و گفتی و بازت رفتی ..بی خبر بودی که هر شب غم به من سر میزند.. کاش یک بار دگر در خواب می گفتند مرا..امشب از بخت خوشت باز سحر در میزند.. در دلم شوریست کز سر آید هر دم شعله ای..در وصال این دست و پا هر لحظه پرپر میزند.. گفته اند وصل و فراق در خواب نیست شادی مکن..شادی ام در خواب و غم باز از دلم پر میزند.. کیوان رحمانی

برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 9:13

شبی در حال مستی خنده بر حال خدا کردم.. به بازار دل مردم شب و روز من خطا کردم.. نبود یاد تو گر آن شب، من آن مستی نمی کردم.. به یادت بی خبر از خویش خدا را هم جدا کردم.. جوانی را به سر کردم همه عمر در پی وصلت.. به حال پیری ام امشب تو را با غم صدا کردم.. من آن شب زیر باران پابرهنه سجده بر خاک.. تو را با گریه های عاشقانه باز دعا کردم.. بنال ای نی که در عزلت همه شب مست مستم.. بسوز ای یار که در پایت همه عمرم فدا کردم.. شب سرد و غم یار و شراب هجرو فرقت.. من آن شب هر سه را با این دل خویش آشنا کردم.. شدم غرق گناه و تهمت و ظلم و قساوت.. خدایا آن شب از مستی گناهان در خفا کردم.. من آن شب مست بودم مست بودم مست مست.. نمی دانم نمیدانم خداوندا چه ها کردم .. کجا جویم به شهر عشق آنکس کز سر طاعت.. به هنگام سحر گوید که با یادش صفا کردم.. کیوان رحمانی

برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 9:13

صفحه بندی